تبليغاتX
دختری از جنس نفرت
بابا تو که به ما نمی خوری!!!!!!!بخوری ام از وسط جر می خوری!!!!!!!!!!!
 مداد رنگی هام!
 

از روز های زمستونی که مینوشتم٬سپید بود زمین!

روز رفتنت همه جا خاکستری بود..بی تاب و ساکت!..

آروم و لرزون!...

نگاهم بی هدف دنبال چیزی بود که دیدنش محال بود..

دستام بین دستات خودشون و غریبه دیدن وقتی زمانش  رسید! ..

میبخشی که من:

روزهای سفید تورا با دستهای شکلاتیم بی هوا کثیف کردم؟

عاشقم من!

میبخشی که:

روز وداع به وسعت تمام قهقه هایِ شادِ کودکیم گریستم!؟

منِ بارانی هنوز هم خیال تورا داشتن را در سر دارد و افسوس زمان میگذرد..

تو قد کشیدی پسر و من روز به روز به دوران کودکی نزدیک میشوم...

تو فاصله گرفتی از من ا

ز خاطره ها!

 از عشق من از عشق تو از عشق ما...

روزای عاشقی همه از یاد تو رفت!؟

نمیتونم باور کنم خاطره شدی!

میترسم یه روزی یه جایی!

میترسم از دوباره دیدنت..خسته ام از تظاهر به نخواستنت!

تو  دوان دوان به سوی رویایت میدوی و من

شتابان از آینده فرار میکنم!

حرفای پوچ و بی معنی میزنم.! خودم هم خسته از  من بودن!

 

 
|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387  |
 
خداحافظ قشنگم

خلاصه عزیز دلم

زندگی ما فعلاْ

بین یک شایعه و هزاران حقیقت تلخ

در نوسان است

تا ندیدن بعدی مان

فقط یادت باشد

گل های کوچک پشت پنجره را ببوسی

که زاده ی گریه های بی وقفه ی من و آسمان اند

خداحافظ قشنگم

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 
اومدی . نشناختمت .عوض شده بودی !
عصبی بودی . خیلی .
نگام کردی . نشسستی . حرفی نزدی . یه دفعه پریدی سمت میز .
کشوها رو کشیدی بیرون . گشتی . تک تک ِ شونو .
دنبال ِ چی می گشتی ؟ اثری از خودت ؟
سنگم رو نگاه می کردم .
اونو می شناختم اما تورو نه .
کشوها که تموم شد ، روی میز نوشتی I hate u .
روی یه تیکه کاغذم همینو نوشتی .
هنوز دارمش .
یه دفعه پریدی سمت کتابخونه .
با عجله صفحه ی اول بعضی از کتاب ها رو نگاه کردی .
چِشام یخ کرده بود .
من تورو نمی شناختم .
نشستی لب ِ تخت . بغضت ترکید .اومدم پیشت

ناراحت بودم . یعنی ناراحت شدم .
نه به خاطر ِ تو .
بخاطر ِ اون .
گفتی داری میری

میخوای بری!

تا اخر عمر

همین نصف روز رو وقت داریم . تا آخر عمر

Entry for February 16, 2008

 

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در جمعه سوم اسفند 1386  |
 
بازم همون روز....

تنها...سرد...تهی...

تولدت مبارک یاسی

 باز یه سال گذروندی!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 
Entry for February 18, 2008

Tafallodam mobaraaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaak

Elahi Ghorboone Khodam beram

Entry for February 19, 2008

Inam Ye AKss Az Keykam ,Albate Ye Jashne Koochooloo Bood Too Madrese Badoostaye Golam

Man Fadaye Oonayi KE be Yadam boodano Tablik Goftan

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 
نمي‌نويسم چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم رانمي‌خواني

 نمي‌نويسم

چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني،
حرف نمي‌زنم،
چون مي‌دانم هيچ گاه حرف‌هايم را نمي‌فهمي،
نگاهت نمي‌كنم،
چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني،
صدايت نمي‌زنم، زيرا اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است،
فقط مي‌خندم،
چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام

 

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 
 

 

Entry for February 04, 2008


میان و رد می شن و می رن


اونایی هم که از اول بودن بالاخره یه روز خسته می شن و می رن

فقط منم که می مونم

می مونم و می گندم

می گندم و می مونم

می مونم و خودمو می زنم به اون راه

که یادم بره همین جوری موندم و دارم می گندم

 

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
 متلاشی...
 

چیزی به پایان نمانده

 

اشتباه نکن..

 

از اول هم این بازی برنده نداشت...

 

 

وقتی که هستی..تنفرم هر روز بیشتر نفس میکشد..

 

خسته ام

 

از برای تو نوشتن

 

 

از برای تو مردن

 

 

از چشم های خیس..

 

از قرص هایی که آخرشان پام را یدک میکشند

 

از تو

 

از من

 

از زخم های روی دستم

 

از سردی نگاه...

 

و این منم!

 

باز هم بلند میشوم

 

زانوی های خاکی ام را می تکانم

 

به دور دست نگاه میکنم..

 

زیر لب میگویم ...

 

نفس بکش...

 

ادامه میدهم..

 

فقط کمی ..

 

کمی..

 

خسته ام

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در چهارشنبه دهم بهمن 1386  |
 
دخترا قربونیه تیغ تعصبای کور

توی تاریخ جهالت زنده زنده توی گور

دخترا زندونی و مصرفی و خونه نشین

نقره اما بی عیار حلقه اما بی نگین

تنشون ارزونیه هر کی که جنگو ببره

تنشون ارزونیه هر کی جواهر بخره

یکی پیدا نمی شه عاطفه مهرشون کنه

نه با پول و سکه با ترانه سحرشون کنه

یکی نیست توی نگاش مهربونی کاشته باشه

چشماشو به خاطر سادگی دوست داشته باشه

مردای قصه کجان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش از کتابا در بیان

کاش میشد از پس این ظلم زمونه بر بیان

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در شنبه ششم بهمن 1386  |
 Do You Know
 ImagedO yOu knOw hOw mUch i lOvE yOu?Image

dO yOu knOw hOw mUch i ThinK abOut yOu?Image

ImagedO yOu knOw


hOw mUch i'LL miSS yOu?Image ImagedO yOu

knOw yOu aRe mY liFe?


ImagedO yOu knOw .................?! Image&.............!!!!

ImagesO knOw >>>>


yOu aRe mY liFe !Image i lOve yOu mOre

Than mY liFe ! ImageWhen iM

With you iM sO HappYImageImage bUt When i leaVe

yOu i get SadImage ! i


 

Want tO sEE yOu eVery Day !Image i Want tO

liVe wiTh yOu !Image i dOnt


 

Want tO bE far FrOm yOu ! dO yOu knOw

eVerY niGht i Think


 

abOut yOu? !!! sO ! dO yOu 

knOwwwwwwwwwwwwwww?

 

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در جمعه پنجم بهمن 1386  |
 

 

Enrique Iglesias - Somebody's Me

You, do you remember me?
Like I remember you?
Do you spend your life
Going back in your mind to that time?
Because I, I walk the streets alone
I hate being on my own
And everyone can see that I refell
And I'm going through hell
Thinking about you were somebody else

Somebody wants you
Somebody needs you
Somebody dreams about you every single night
Somebody can't breath without you, it's lonely
Somebody hopes someday you will see
That Somebody's Me

How, How could we go wrong
It was so good and now it's gone
And I pray at night taht our paths will soon cross
And what we had isn't lost
Cause you're always right here in my thoughts

Somebody wants you
Somebody needs you
Somebody dreams about you every single night
Somebody can't breath without you, it's lonely
Somebody hopes someday you will see
That Somebody's Me

You'll always be in my life
Even if I'm not in your life
Because you're in my memory
You, will you remember me
And before you set me free
Oh listen please

Somebody wants you
Somebody needs you
Somebody dreams about you every single night
Somebody can't breath without you, it's lonely
Somebody hopes someday you will see
That Somebody's Me

 

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  |
 
دیشب خواب کسی و دیدم که مدت ها پیش حاضر بودم براش بمیرم...ولی اون ..هاه...ولی اون...حتی حاضر نشد برام بمونه!!!!
فکر میکرد با رفتنش من راحت ترم....آره؟....نه من راحت تر نبودم....

چرا

چرا

چرا

هی...میدونی چیه همیشه پیش خودم میگفتم فقط کافیه یه نفر من و واقعا دوس داشته باشه...همیشه میگفتم اون وقته که آروم میگیرم .....شِت

دیگه چیکار میشه کرد...تو الان خیلی ازم دوری...نه؟....آره...دوریم

بهم بگو...نمیدونم چرا خیلی وقته ساکتی؟...نمیدونم چرا منم آروم گرفتم....نمیدونم چرا ....یهو اینطوری شدم....

زود ازم جدا شدی ...نه.....آره خیلی زود...وقتی بهت احتیاج داشتم....

میدونی امسال آرزو ی شنیدن تولدت مبارک از تو به دلم موند...

بازم به سلامت....

نکه بخوام گله کنم نه....اما میدونم من امسال برات اون یاسی پارسال نبودم....ارزشم مثه اون موقع نبود ....ها

دارم یخ میزنم....دارم میشکنم....

امشب دلم میخواد تا صبح دعا کنم....آره دعا کنم....دعا کنم....منی که کفر میگفتم حالا میخوام التماس کنم

بعد اون چطور میشه زندگی کرد....

همیشه چشمم میون کامنت ها دنبال تو بوده...اما ...هیچ وقت اسم تو بینشون نبود...

دلم میخواد بازم یه بهانه گیر بیارم واسه گریه...میدونی خیلی پرم ....هیچ کار برام نکردی حد اقل یه سوزن بر دار بیار و کمک کن تا بترکم....

من با تو چیکار کردم...دِ بگو.....چرا لال شدی...چرا چند وقته صدات و نشنیدم....آخه چرا....چرا تنهامم

چرا من به تو...به یکی...به یکی مثه تو احتیاج دارم...

بگو چرا باید بشکنم...بگو چرا باید توی خودم...توی رویاهام بشکنم...بگو چرا...بگو چرا ...بگو چرا هرچی از اون میخوام بهم نمیده...بگو چرا وقتی تورو خواستم ازم گرفت....بگو.....بگو

بگو چرا باید بشکنم...بگو چرا باید توی خودم...توی رویاهام بشکنم...بگو چرا...بگو چرا ...بگو چرا هرچی از اون میخوام بهم نمیده...بگو چرا وقتی تورو خواستم ازم گرفت....بگو.....بگو

زل زده بودم به آینه روبه روی تخت توش یه چیزی میدیدم که تاحالا نبوده...یه نقطه شایدم یه لک سیاه روش بود....ولی هرچی که بود دلم و لرزوند

من نبودم آره اون دختره توی آینه من نبودم همونی که میون اشکاش گم شده.... من نبودم...نه نبودم....توی آینه یه لاشه بود...یه نفر آدم که فقط پوست و استخونه!....یه نفر آدم که داره میشکنه...

این صدا صدای من نبود که توی اتاق پیچیده بود...اون صدا صدای یه نفر بود که مدتیه داغونه

دلتنگی هایم چند برابر شده...دروغ نگم...شهامتم زیاد شده....خسته هستم ولی با ابهت تمام...بی پروا میگم...من بازم میتونم...من هنوز هم هستم....

دلم میخواد خودم به اون چیزایی که میخوام برسم...نه کسی کمکم کنه....

شِت....

کلی برنامه دارم...کلی فکر تازه....

تو..آره....هون تویی که تازه تو زندگیم اومدی.....بهم خیلی چیزا یاد دادی....تو بودی که کمکم کردی اعتماد به نفس داشته باشم

خودِ تو بودی که خواستی من باشم...من یه موجود قوی باشم...من کسی باشم که میتونم....کسی باشم که گریه برام تفننی بشه....کسی باشم که غم تو دلم جا نداشته باشه....بره زیر خوشی ها و خودش و گم کنه...

تو به من یاد دادی که پست باشم...سادگی کنار بزارم و گرگ باشم...

گاهی اوقات آدم های ساده خطرناکن....

دروغ ها ...دروغ ها....لحظه های تنهاییم را پر میکنند

من ...من....من...من...

کاملا مشخصه من کیم....

حالا تو آینه میبینم٬یه دختر زشت و عصبی که جدیدا سنگ شده

یه دختر عبوس...مثه کاغذ های کاهی دفتر خاطراتش..

یکی که داره خودش و فنا میکنه...یکی که توی این یه چند ماه اخیر فقط لبخند زده....لبخند سرد از سر عصبانیت

بم گفتی میام......اما می دونم دروغ میگی

دست هایت را روی شانه هایم دیگر حس نمیکنم

...

آسمان می بارد توی رویا هایم ...

من که همیشه سادگی هایم را برای تو بر باد دادم

ها؟

و بوسه هایم را برای تو حرام کردم

پس کوشی بی وفا؟دلم را به چه چیزی خوش کنم؟

من غم دارم هنوز..

و هنوز هم پیاده راه می روم..کوچه ها را در پس هم طی میکنم....نیستی ...نبودنت را حس میکنم

نیستتی

نیستی٬میدانم که دیگر نمی بینمت...

یادت فراموش...

خاطره ها فراموش

عشق دروغی فراموش

.......................

ببخشید

داغونم دیگه کشش ندارم

دیگه شبا خوابم نمیبره ببره هم میاد تو خوابمو بازدیوونه م میکنه اون وقت تا خود صبح ازفقدانش

اشک میریزم اما چه فایده؟؟؟؟

اون فرسنگ ها با من فاصله داره!!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  |
 
خسته شدم دیگه

دلم برات تنگ شده یه حسی میگه ازدست دادمتولی هنوز تو توی زندگیه منی!!!!هنوز وقتی فکر می کنم دلیل نفس کشیدنم تویی!!!!
برگرد اینجا یکی هست که دلتنگ حضورته!!!!!

برگرددلم واسه دستای مردونه ت واسه اغوش امنت !

کاشکی داشتمت ! کاش نمی رفتی

 

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 
می خواهم برایت داستانی را بگویم که هر شبانه روز در وجودم تکرار میشود ؟

مرا در تاریکی وجودم به زنجیر کشیده اند

و زجه هایم در این مرداب سکوت محو می شوند

درد در استخوان هایم نغمه سرایی می کند

و زندگی به من پشت پا می زند

مرگ برای آغوشم گرفتنم لحظه شماری می کند

و آسمان سیاهی وجودش را برایم به ارمغان می آورد

هیچ چیز برایم تازگی ندارد

تنها چیز هایی که میبینم

سایه ها و تاریکیست...

آه. ای مادر

دیگر توان تجزیه شدن را ندارم

عروسک تو دیگر زندگی نمی خواهد

خسته است ازشومی روزگار .

.

........

عروسکت را پایمال کردند


وقت پایان است

مگر نه این است که بهشت زیر پایت است؟

پس قسم به خالق بهشت...

عروسک سیاهت را ببخش
من همیشه آشفته ام

احساس می کنم که در انزوا گرفتار شده ام

آنها می گویند که کار من گناه است

اما من می خواهم با او به جایی پرواز کنم

جایی که خورشید و باران


صورتمان را نوازش می دهد

نگران من نباش


چون تمام احساساتم برای اوست

ذهنم را از دست می دهم


تمام چیز هایی که می گویند
از سرم خارج می شود


این کافی نیست ؟


به من بگو که چه می بینی؟




بله... من عقلم را از دست داده ام



|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در سه شنبه هجدهم دی 1386  |
 Suicide...
 

مي دوني؟ مي خوام يه اتاقي باشه گرمه گرم... روشنه روشن... تو باشي منم باشم... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم... که سردم نشه... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار پاهاتم دراز کردي... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم... با پاهات محکم منو گرفتي دو تا دستتم دورم حلقه کردي... بندي ...بهت مي گم برام قصه مي گي تو گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن... يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن... مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم... رگ خودمو... مچ دست چپمو... يه حرکت سريع... يه ضربه عميق... بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگموبزنم ... تو چشماتو بستي... نمي بیني من تيغ رو از جيبم در ميارم... نمي بيني که سريع مي برم... نمي بيني خون فواره مي زنه رو سنگاي سفيد... نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني... تو داري قصه مي گي... دستمو مي ذارم رو زانوم... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا... قشنگه مسير حرکتش... حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني... تو بغلم کردي... مي بيني که سرد شدم... محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم... مي بيني نا منظم نفس مي کشم... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت... مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم... مي بيني ديگه نفس نمي کشم... چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم... مي دوني؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن... از تنهايي مردن... از خون ديدن... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم... مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا... بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه... دل روح نازکه... نشکونش خب؟

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 استاد عزیزم.....
شب آغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود شب بی تو شب بی من شب دلمرده های تنها بود شب رفتن شب مردن شب دلکندن من از ما بود واسه جشن دلتنگی ما گل گریه سبد سبد بود با طلوع عشق من و تو هم زمین هم ستاره بد بود از هجرت تو شکنجه دیدم کوچ تو اوج ریاضتم بود چه مومنانه از خود گذشتم کوچ من از من نهایتم بود

چه جوری رفتنتو باور کنم من هنوزدلتنگ نگرانی هاتو حرفای قشنگتم

هنوز پر از یادتم استاد

 

 

چهل روز از پر کشیدنت می گذره اما هنوز فکر می کنم کابوس دیدم

تصاویری از مراسم خاکسپاری

...

چهلمین روز بی تو بودن هم گذشت جات خیلی خالیه خیلی بغض داره خفه ام می کنه واقعا تو می دونستی من چقدر دوستت دارم ؟ میدونستی ؟ نگرانم که جات راحت نباشه کاش می اومدی تو خوابم اما این همه دوست و آشنا هست چرا تو خواب من بیای مگه نه ؟ دارم دق می کنم هیچکی نمی فهمه همه میگن آخه به تو چه هیچکی نمی فهمه که بابای من بودی عشق من بودی دوستت دارم آرزوم آرامش روح تو هستش فقط همین .

 زیر سنگ آرمیده است به خلوتش می روم زمانی دیگر شاید کسی هم به خلوت من بیاید ......

روحش شاد و یادش گرامی

اری رفتنی باید برود

 جسمش از خاک بود و به خاک بازگشت

برادرانم ...مهربان کنار خواهرم بودند ... اما آنها هم...

ارزو بهمنش همسر استاد گلزار شهری

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 
دختري هست كه دلش درد مي كند , دختري هست كه با هيچ كس درد دل نمي كند ولي همه مي دانند كه دلش درد مي كند , دختري هست كه بر عكس است , با دوستانش غريبي مي كند و در غريبه ها به دنبال دوستانش مي گردد , از نزديكانش دور است و با هر كس كه دور است نزديك مي شود , به هر چيزي كه در دسترس باشد دست نمي زند و فقط چيزي را مي خواهد كه دستش به ان نمي رسد , دختري هست كه براي بهتر شناختن خودش هر كاري را تجربه مي كند و بعد از هر تجربه ي جديد خودش را كمتر و كمتر مي شناسد , دختري هست كه مي خواهد از خودش فرار كند ولي در خودش گم شده است و راه فراري نمي بيند , دختري هست كه در هوشياري مي خوابد , و در مستي مي انديشد , دختري هست كه صبح ها هيچ كاري نمي كند و شبها به زندگي ادامه مي دهد , دختري هست كه اينجا نشسته است و فكرش ان سوي دنياست , دختري هست پر از ارزو كه نا اميد شده است , دختري هست پر از زندگي كه در انتظار مرگ نشسته است , دختري هست كهخسته است و هر روز بيشتر از ديروز ورزش مي كند , دختري هست كه حالش از هر چه دور و بر خودش جمع كرده است به هم مي‌خورد , دختري هست كه تنهاست و حالش خوب است و از اينكه در تنهايي حالش خوب است حالش به هم مي‌خورد , دختري هست كه عاشق ، عاشق شدن است و از عشق چيزي نمي‌داند , دختري هست كه دلش را به هر چه كه دارد خوش كرده است و هيچ دلخوشي ندارد , دختري هست كه در من است و از من نيست ,دختري هست كه از من بدش مي ايد و من از او و ما هر دو يكي هستيم , دختري هست كه با من ميجنگد و از جنگ بدش مي ايد , دختري هست كه تسليم نمي شود و مرا تسليم خودش كرده است , دختري هست كه همين است كه هست و هيچ نمي داند كه او واقعا كيست و كجاست و چه مي خواهد ولي همه مي دانند كه او دلش درد مي كند.

 

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 Tonight Is Last Night!

شب اخر است امشب! باد خنکی می وزد و برگ های درختان را به رقص وا می دارد. طنین صدایت در گوشم می پیچد و وجودم را به لرز می اندازد. نمی خواهم باور کنم; دیگر مال من نیستی! شب اخر است امشب! برگ های خشک درختان بر زمین می افتند و زیر پای هر مرد و نامردی خرد می شوند! برق چشمانت مرا می ازارد و توان دیدن ان ها را ندارم! نمی خواهم باور کنم; دیگر چشمانت مال من نیست! شب اخر است امشب! سکوت خانه با فریاد من شکست...! چرا... چرا... چرا...؟! اخر چرا عشقم همچون دود از زندگیم رفت؟ چرا غریبه ای را همدم لحظه هایش نمود؟! چرا با غریبه ای اشنا شد و مرا به دست فراموشی سپرد؟! مگر او نبود که می گفت مرا دوست دارد؟ مگر او نبود که می گفت تا ابد کنارم می ماند؟ پس چرا ترکم کرد؟ شب اخر است امشب! توان دیدن او را در اغوش دیگری ندارم. توان و طاقت دیگر در زندگیم بی مفهوم شده اند. حتی صدای تیک تیک ساعت هم برایم زجراور است. شب اخر است امشب! ساقی را فراخوانده ام تا شراب مرگ به من دهد تا به خواب ابدی فرو روم. شاید در خواب هق هق های بی اثرم به انتها رسد! شب اخر است امشب! در این شب بی ستاره تو کنار دیگری خفته ای و من به یاد تو زیر خاک به خواب می روم. همچون تو بی وداع می روم. به امید انکه تو هم مثل من نفهمی. اری! شب اخر است امشب...!

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در دوشنبه دهم دی 1386  |
 

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
 

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در دوشنبه نوزدهم آذر 1386  |
 

اینجا

هر روز رکورد نبودنت می شکند !

هر ثانیه !

 

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در دوشنبه نوزدهم آذر 1386  |
 
 من می‌میرم , آرام آرام , آن‌قدر آرام که مرگِ تک ‌تک سلول‌هایم را درک می‌کنم , مرگِ ‌من نزدیک است , مرگِ من دیر زمانيست پشت در انتظار می‌کشد , مرگِ من مرا می‌خواند و من بی‌صدا در پی اویم , مرگِ من زیباست , به زیبایی اولین گریه نوزاد , مرگِ من پایان من نیست , مرا اندیشه‌ای دگر در راه است.......
|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در شنبه هفدهم آذر 1386  |
 

 

 نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در سه شنبه ششم آذر 1386  |
 شعری برای تو
این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست
در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شد لبریز

چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود که پرده بر اندازم
از چهر پک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضای تیره زندانست
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم 


|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در جمعه دوم آذر 1386  |
 
اگه روزی فکر کردی نبودن کسی بهتر از بودنش هست چشاتو ببندو

نبودنش رو تصور کن اگه چشمات خیس شد بدون هنوز دوسش داری پس رهاش نکن.

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در جمعه دوم آذر 1386  |
 
وقتی دیگه دوستم نداشتی فریاد نزن یواش تو گوشم بگو تا اروم بمیرم.....
|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در جمعه دوم آذر 1386  |
 
عشق ارزش من را ندارد این را همیشه به خود گفته ام

تو نه

برای دیروز من بودی نه برای فردایم امروز هم که نیستی

گله نمی کنم ازنبودنت می دانم که نباید باشی چون اگر بودی دوست داشتن من برایت هدر میشد

حیف ان چشمانم که از دیدن توهم تار چشمهایت ضعیف شد

قاطعانه می گویم دوستت ندارم ایا میدانی؟؟؟؟؟

حتی لعنتی ترین واژه ها نیز اندازه ی نفرتم ازتو را نمی فهمند چه رسد به تو که حتی اندازه ی واژه یی نمی ارزی.....

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در جمعه دوم آذر 1386  |
 
 روی ریل ها خوابیده بود

انگار که تخت خوابش ...

اما

سرد بود

و سخت...

نگاهش رو به اسمون

می خندید

انگار اروم شده بود

خورشید وسط اسمون بود

داغ داغ

یه صدا...!

بالاخره قطار رد شد

صدای خرد شدن بود

شایدم له شدن

خورشید یخ زد

ریل ها دیگه هم گرم بودن و هم نرم

خنده هنوز روی لب ها ش بود .

و من بهش حسودیم شد...!

TinyPic image

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در شنبه بیست و ششم آبان 1386  |
 

اصلا ما واسه چی شروع کردیم؟؟

چی شد کار به اینجا کشید؟ چرا وقتی فهمیدیم مال هم نیستیم  ......راهمون  جداس ادامه دادیم؟؟؟؟؟

 

چرا؟

 

|+| نوشته شده توسط دختری از جنس نفرت در جمعه هجدهم آبان 1386  |
 
 
بالا